به نام خدا
تو يه روز از روزهاي دوران مدرسه اكثر كلاس هابعد زنگ سوم تعطيل شده بودند وتنها كلاس 17 نفري رشته ي رياضي-كلاس ما-وچند كلاس ديگه ، فوق برنامه داشتيم ،زنگ سوم كه همگي شكممون رو واسه خوردن ناهار صابون زده بوديم ساعت 11:20بود كه گفتن خبري از ناهار نيست.
با بر و بچ تصميم گرفتيم واسه ناهار چلوكباب ودوغ ميل كنيم ،يكي از بچه ها اجازه گرفت و رفت بيرون واز تلفن عمومي كه توي مدرسمون بود-آره بابا مدرسه ي مجهزي داشتيم-زنگ زدو سفارش غذا رو داد .ساعته 12:20 ناهارمون رسيد دستمون و ناهار صرف شد ،باخوردن دوغ همه خوابشوون اوومد وچشممون شديدا سنگين شده بود و باز نمي شد حالا دغدغه ي اينو داشتيم كه تا ساعت 2:15چطوري بايد درس مزخرف آقاي
X با اون سيبيل هاي پرحجم و رنگ كرده و اون خاطراتشون كه همشون دروغ و گلپ هاي تابلويي بودند و از اول كلاس تا آخر كلاس وقت مارو مي گرفت،تحمل كنيم .
يكي از بچه ها رفت، باز هم از اون تلفن عمومي - تنها وسيله ي به درد بخور مدرسمون- به آقاي دبير زنگ زد وگفت: آقاي X ما حوصله ي نشستن تو كلاس رو نداريم و همه رفتن و فقط ما فوق داريم اگه ميشه به ما يه لطفي كنيد و زنگ بزنيد از خانوم مدير بخواهيد كه بذارن ما بريم يا خودتون بگيد يه كاري واستون پيش اوومده كه نمي تونيد بياييد. آقاي X كه هم، از خداش بود فوق حذف بشه هم نمي خواست پيش خانوم مدير- خانومي باقدوقواره ي كوچك و بيش از اندازه لاغر ،به اينجوريش نيگاه نكنيد ،طوري رفتار كرده بودن كه همه حتي آقايون بدجوري از ايشون حساب مي بردن چه برسه به دانش آموزاي بيچاره كه نمي تونستن يه كلمه حرف بزنن- خودش رو خراب كنه ،خلاصه ايشون به دوستم اين جواب رو دادن:شما بدون اينكه مدير يا ناظم ببيننتون جيم شيد بريد من هم كه اومدم ديدم شما نيستيد بدون اينكه به مدير بگم ميرم.
ما اصلا" نمي تونستيم رو حرف ايشون حساب كنيم ،اينجا بود كه مخ من كار كردو پيشنهاد كردم بريم تو كلاس ادبي ها قايم بشيم تا معلم بيادو ما رو پيدا نكنه و يكي از بچه ها ايشون رو تعقيب كنه اگه به مدير گفتن ما زود برميگرديم كلاس اگه هم نگفتن ورفتن، جيم ميشيم ميريم خوونه، بالاخره ايشون تشريف آوردن وديدن ما نيستيم زود رفتن پايين و به مدير گفتن ،همينكه جاسوسمون اين رو خبر داد، فورا" برگشتيم كلاس ،وقتي با مدير اومدن كه نشون بدن هيچكس كلاس نيست (واي) ديدن همه سورو مورو گونده نشستن تو كلاس متاسفانه كلي خراب شدند، بعد از رفتن مدير كلي خنديديم .وقتي حرفهاي پشت تلفن رو به ياددبير آورديم همه ي حرف هايي كه زده بودندرو انكار كردند ،اين موقع فقط 35 دقيقه از كلاس باقي مونده بود كه هيچكس توجهي به درس نداشت و هركسي بابغلدستيش مي حرفيد.
+ نوشته شده در جمعه
1388/04/26ساعت
1:19 PM  توسط مريم
|
اگر از پسرهای پشت كنكور بپرسید برای چه میخواهند به دانشگاه بروند جواب حقیقی آنها این خواهد بود: دختربازی .
اگر از دخترها بپرسید: میگویند برای انتخاب شوهر .
حالا تكلیف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را میفرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.
میدونید توی محیط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اینو بخونید:
* سری به یكی ازخانه های دانشجویی پسرها میزنیم. سه پسر در گوشه ای مشغول پاستور بازی هستند و حسابی جر میزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه یادشان رفته غذا بالای اجاق داردمیسوزد.
* حال سری به خوابگاه دخترها میزنیم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفهها را به هم گره زدهاند و ازپنجرهی اطاق مشغول كشیدن پسری به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صدای آژیر پلیس كه از آن نزدیكی میگذرد میآید و دخترها از ترس ملحفه ها را ول میكنند. پلیس به طرف او میآید و چند روز بعد به پسرك میگوید ما اصلا شما را ندیده بودیم.
* سری به یكی از كافی شاپهای اطراف دانشگاه میزنیم. یك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتی پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتی هم از هم جدا میشوند نه كك این میگزه نه اون.
* سر یكی از كلاسهای درس هستیم 4 پسر پشت سر دختری نشستهاند و با تلاش زیاد طوریكه نه دختره و استاد و نه بقیه دانشجویان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوی دختره می نویسند (من خرهستم).
* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها میسوزه و برای آنها سوپ میاره.
پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفی از ظروف خودشان خالی میكنند و برای دخترهای دانشجوی همسایه میبرند كه بله، اینو ما پختیم. دخترها فكر میكنند كه اینها دیگه آدم شدهاند و با تعارف سوپ را میگیرند. غافل از اینكه پسرها...
حقیقت اصلی دانشگاه اینه !!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/04/25ساعت
7:49 PM  توسط مريم
|
سلام برمادر!
مادري كه مانندكوه پرصلابت است دربرابر طوفان زندگي، وقتي فكرمي كنم ذره ذره ي وجودم از توست دلم مي لرزد چطورمي توانم پاسخ آن همه رنجهاي تورا جبران كنم، درشادي هايم خنديدي و در غصه هايم گريستي شبها كنارتختخوابم باقصه هاي شيرينت كه آكنده ازنصيحت بودوراه را ازچاه نشانم دادي ،وقتي كه سپيده مي زد صداي دلنواز دعايت كه براي موفقيت من بود دلم را آرامش مي دادو باعث مي شد كه بيشتر خدارا بشناسم.
مادر،اي فرشته ي مهرباني ها تو آنقدر عزيز هستي كه خداوند بهشت جاويدش رازيرپاي تو و آغوش تورا آشيانه لطف فرزندان قرار داده است.
حال براي قدرداني از زحماتت چه هديه كنم اي جام جهان من كه خودبهترين هديه اي ،مي دانم توباچيدن گل موافقت نمي كني يك نقاشي مي كشم ،حياط خانه ي خودمان را بايك حوض وپر از گلهاي رنگارنگ كه تو درميان آنها نشسته اي وبعدخودم را مي كشم كه باافتخاربردستان پينه بسته ات بوسه مي زنم و مي گويم سوگندبه نامت وكلامت،سوگندبه سفيدي موهايت ودستهاي پينه بسته ات ،مادر،مادر خوبم ! هرگز فراموشت نخواهم كرد وهركجاكه باشم به سلامتيت دعا خواهم كرد.
مادر اي معناي سبز زندگي باتو آري ميتوان پرواز كرد ميتوان باواژه هايت تابهار
سرخي عشق راآغاز كرد مادراي زيباترين آهنگ عشق تاغروب دشت ها بامابخوان
مي رود صدكاروان باما بيا اي بهار خوب بامن بمان
مادر اي بهارمهربانيها
چشم هايت نوبهار من است
نگاه تو ستاره ي آسمان من است
آغوش تو آشيانه ي لطف خداي من است
كوتاه ترين راه ازقلب تو تا قلب من است ...!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/04/25ساعت
4:11 PM  توسط مريم
|
اين بوبيه كه خيلي دوستش دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/04/25ساعت
3:38 PM  توسط مريم
|
سلام به سلامتيه هر چي باغچه است كه خاكش منم و گلش شمايين وخارش هرچي نامردو بي معرفته.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/04/25ساعت
8:52 AM  توسط مريم
|